خبرنامه سایت

جهت اطلاع از آخرین محصولات و تخفیفات سایت کلیک کنید

menuordersearch
oumghandisheh.ir

خان , فاطمه نانسی صادق الوعد

مشاهده سبد خرید

تومان
linkedininstagraminstagramaparatlenzorpinterest
اندیشه خود را ماندگار کنید 02188102775
heder
خان
مدل کالا
فاطمه نانسی صادق الوعد
تصاویر بیشتر
خان
(0)
(0)
فاطمه نانسی صادق الوعد - موجودی: 1000000
وضعیت کالا : موجود
تعداد عدد
قیمت کالا
22,700 تومان
معرفی کوتاه

این داستان شرح زندگی خان زاده ای است که قبل از آن که  یک خان باشد ، انسانی وارسته و خاص بود .

انسانی که مسیر زندگی اش  را خود تعریف نمود و به سرانجام رساند ..

داستانی که نه تنها یک قصه ساده بلکه گویای حقیقتی  شافا و غرور آفرین از زندگی مرد است که در فراز و نشیب زندگی هم چون دری گرانبها  صیقل یافت تا عاشقی بی ادعا که خود ار دقف دیگران نمود تا نامش در دل تاریخ این مرز و بوم جاودانه بماند 

بخشی از داستان

قطار مسکو را سوار شد . مثل همۀ مسافران برای پیدا کردن شمارۀ کوپه اش باید به دنبال آن می گشت . تنها با یک چمدان کوچک که همۀ زندگی اش در آن بود سوار شده بود . مثل همان وقتی که از ایران به مقصد این کشور راه افتاده بود .. به چهارمین کوپۀ مسافران که رسید ، کسی از پشت سر ، دستی بر شانه هایش زد و با لهجۀ روسی _ اکراینی گفت : می تونم کمکتون کنم ؟

مهرداد با شنیدن صدا برگشت . دختری  جوان با لبخندی که پهنای صورتش را پوشانده بود ، با کنجکاوی به او نگاه می کرد. با آنکه اندامی لاغر داشت ولی به نظر دختر نیرومندی می آمد . اندامی کشیده با صورتی پهن و گوشتی .  موهای شرابیه بلندش را  که معلوم بود آنها را تازه رنگ کرده ؛ از پشت سر با گیره ای بزرگ بسته بود . با چشمهای بادامی اش که تا توانسته بود دورشان را سیاه کرده بود به او خیره شده و منتظر جوابی از طرف مهرداد بود ولی قبل از آنکه مهرداد چیزی بگوید دوباره گفت :

-فکر می کنم شما دارید دنبال کوپۀ مورد نظرتون می گردید ؟ اگر اجازه بدید من می تونم کمکتون کنم ، من متصدی قطارم.

مهرداد نگاهی گذرا به او انداخت و در حالیکه کلاه لبه دارش را از سر بر می داشت با ادبی که خاص خودش بود ؛ گفت : بله ، ممنون می شم . بفرمائید این شمارۀ کوپۀ منه .

و در حالیکه بلیط قطار را به طرف دخترک گرفته و از او تشکر میکرد ؛ هنوز در فکر لهجۀ بامزۀ دخترک بود !

با وجود اینکه طی مدتی که در این کشور زندگی کرده با لهجه های مختلفی از زبان روسی کم و بیش آشنایی پیدا کرده بود ؛ ولی بازهم لهجۀ این دختر برایش ناآشنا و جدید بود . لهجه ای که بیشتر با توجه به شناختی که مهرداد از زبان فرانسوی داشت ؛ شبیه به آن زبان بود تا روسی !

دختر موشرابی با دیدن بلیط ؛ بدون آنکه فرصت فکر کردن به مهرداد بدهد ، خیلی سریع دستۀ چمدان را از دستهای مهرداد درآورد و از او خواهش کرد که به دنبالش برود . مهرداد اول فکر کرد چمدان را از او بگیرد ولی خیلی زود منصرف شد و به دنبال دخترک به راه افتاد ..

 او کفش کتانی سفید رنگی به پا داشت که باعث می شد سرعت راه رفتنش از مهرداد بیشتر شود . لباس کاری آبی رنگ هم پوشیده بود که بندهای سیاهش را محکم از پشت بسته بود و همین کمر باریکش را باریکتر نشان می داد . شانه های پهن و عضلات بازوانش که از آستین کوتاه بلوزش بیرون زده بود ؛ اصلاً با قسمتهای دیگر بدنش  همخوانی نداشتند ! 

پس از گذشتن از چند کوپه ، مقابل یکی از آنها توقف کرد ، برگشت و با همان لبخند استعاری به مهرداد گفت :

-بفرمائید آقا ، این هم کوپۀ شما ، فقط یک سؤال ، آیا همین یک چمدونو دارید ؟

مهرداد که کمی دستپاچه شده بود ، جواب داد : بله ، بله . همین یک چمدون کوچک .

دختر در حالیکه درِ کوپه را با انگشتان پهنش می نواخت تا به مسافران ورودشان را اعلام کند ؛ در را باز کرد و در جواب مهرداد گفت :

-راستش باید چمدانتان را به قسمت بار تحویل می دادید ولی خب حالا که می گویید تنها همین یک چمدان کوچک را دارید ، مانعی نداره می تونید آنرا بالای صندلی تان بگذارید ، فقط خواهش می کنم مراقب وسایلتان باشید چون قطار هیچ مسئولیتی در قبال چمدانها و وسایلی که در قسمت غیر بار نگه داری می شوند ؛ ندارد .

و در همان موقع چمدان را  مثل پَر از روی زمین بلند کرد و آنرا در محلی بالای صندلی مهرداد قرار داد و در حالیکه تعظیمی کوتاه می کرد از کوپه خارج شد . .

با رفتن دختر ، مهرداد پالتواش را درآورد و آنرا  با دقت تا کرد و روی صندلی اش که خوشبختانه کنار  پنجره بود ؛ گذاشت . دستی به موهای مجعدش کشید و در حالیکه داشت آنها را مرتب میکرد ؛ نگاهی به اطراف و سایر مسافران انداخت . سه مرد و یک زن میانسال که از همان لحظۀ اول ورودش ، او را کاملاً زیر نظر داشتند ؛ نظرش را جلب کرد ..  این اولین باری بود که او سوار قطار می شد . حس خوبی داشت . با بلند شدن سوت قطار ، صدای قدمهای متصدیان قطار به گوش رسید که خیلی سریع در حال بستن درب کوپه ها بودند . بالاخره قطار راه افتاد ؛ آنهم در مسیری که انتهایش قرار بود ورقی دیگر از دفتر زندگی مهرداد را به ثبت برساند. .

نمودار تغییر قیمت
شرکت سازنده