menuordersearch
oumghandisheh.ir

یارسان ها چه می گویند , الکترونیک

مشاهده سبد خرید

تومان
googlefacebookinstagramlinkedintelegramgoogle
اندیشه خود را ماندگار کنید 02188102775
heder
یارسان ها چه می گویند
مدل کالا
الکترونیک
تصاویر بیشتر
ادیان - یارسان ها چه می گویند
(0)
(0)
الکترونیک - موجودی: 999995
وضعیت کالا : موجود
تعداد عدد
قیمت کالا
5,000 تومان
معرفی کوتاه کتاب یارسان ها چه می گویند

بسیار پیش آمده که از من پرسیده‌اند: یارسان‌ها چه کسانی هستند؟ اهل حق به چه کسانی می‌گویند؟ ملک طاووسی‌ها چه باورهایی دارند؟ ایزدی‌ها چه آئینی دارند؟ آیا یارسان‌ها همان علی‌اللهی‌اند؟ بدون تردید پاسخ به این پرسش‌ها چندان آسان نیست. من به علت علاقه‌ای که به شناخت ملل و نحل داشته‌ام، در این دفتر کوشیده‌ام تا درباره‌ی چگونگی پیدایش این آیین‌ها و راه و رسم آنان به دور از هرگونه حب و بغضی پژوهشی انجام دهم، نتیجه‌ی پژوهش اکنون پیش روی شماست. امیدوارم توانسته باشم به بسیاری از پرسش‌هایی که از من می­شود پاسخ دهم.

فهرست مطالب

عقاید علی ­اللهیان از دیدگاه مؤلف کتاب دبستان مذاهب

سبائیه از دیدگاه شهرستانی مؤلف کتاب ملل و نحل

باز هم درباره­ی غلوکنان درباره­ی حضرت علی (ع)غالیه

فرقه ­ی اتحادیه (وقتی با خداوند یکی شوند)

فرقه­ ی  علیائیه

نصیریه

اهل حق

دَروزی­ ها

ملک ­طاووسی­ ها

 

 

شناسنامه
کتاب از دیدگاه نویسنده

چه­قدر بد است که آدم معلم بچههای روستایی باشد، اما نتواند با مردم آن روستا رابطه‏ای معقول و دوستانه برقرار کند. من یکی از آن معلمهایی هستم که 54 سال پیش در روستایی معلم شدم که بیش از سی سال بود مدرسه داشت. روستایی بود آباد با جمعیتی در حدود 1500 نفر، شاید هم بیشتر و با دبستانی به نام 15 بهمن که ۲۰۸ دانش‌آموز پسر و دختر در 6 کلاس آن درس می‏خواندند. یک کلاس اول دبیرستان هم داشت که ضمیمهی دبستان بود. این دبستان 6 کلاسه با یک کلاس متوسطه میشد هفت کلاسه. مدیری داشت که خودش، همسرش، پسر بزرگش و دختر بزرگش در همان مدرسه درس می‏دادند. مردم مدیر را «آقا» صدا می‏کردند. معلمان مدرسه هم همینطور. او هم آقای مدرسه بود، هم آقای مردم روستا، زیرا بیش از 30 سال بود که در آن روستا معلمی کرده بود. در نگاه اول به نظر می‎‏آمد که مدرسه یک مدرسهی خانوادگی است، البته که بود، اما در تمام مدتی که من در آن مدرسه معلم بودم، مدیر هیچگاه میان معلمان غیر خانواده و معلمان خانواده فرقی نمی‏گذاشت. در حقیقت، ما معلمان غریبه و غیرخانگی که سه نفر بودیم، از حمایتهای مدیر بهره‏مند می‏شدیم. قصدم از این صغری، کبری چیدن این است که بگویم محیط مدرسه، محیطی صمیمی و خودمانی بـود. تا اینجا، من معلم خوششانس بودم که در آغاز راه، در چنان مدرسه‏ای کارم را آغاز کرده بودم؛ اما از همان آغاز دو موضوع، برایم مشکلساز شده بود. نخست اینکه مردم روستایی که من در آنجا درس می‏دادم تُرکزبان بودند و برای من که با این زبان آشنا نبودم، تدریس کاری دشوار بود. دوم اینکه من در دوران نوجوانی و تحصیل در دو شهری زندگی کرده بودم که از شهرهای مذهبی به شمار می‏رفتند. ورامین، شهرری. بنابراین، وقتی فهمیدم مردم روستایی که در آن معلم شده‏ام، علی‌اللهی هستند، جا خوردم! با خودم گفتم مگر ممکن است مردمی، حضرت علی (ع) را که امام اول شیعیان است، تاریخ تولد و وفاتش را تاریخ فراموش نکرده است، نعوذبالله «الله» باشد؟ نمی‏توانستم بپذیرم که مخلوق، خالق باشد. آن هم خالق جهانِ هستی. گرچه خیلی زود فهمیدم که دیگران آنان را علی‌اللهی می‏دانند، اما خودشان خودشان را اهل حق می‏دانند، رازدارند، و دربارهی آئین و رسم‏های خود با بیگانگان که من هم یکی از آن بیگانگان بودم، حرفی نمی‏زنند... منِ چون و چرایی، همهی فکر و ذکرم شده بود اینکه، به راز و رمز آئین اهل حق پی ببرم؛ اما چگونه؟ شاید برخی بر من خرده بگیرند که: وقتی مردمی حاضر نیستند باورهای خود را به زبان بیاورند و یا بهصورت کتاب بنویسند و در اختیار همگان بگذارند، تو چه اصراری داری که بفهمی آنها چه می‏گویند؟ کتاب آنها چه نام دارد؟ مدیر هم که «آقای» همهی ما بود روزی از باب نصیحت به من گوشزد کرد که: بهتر است بدنبال این چون و چراها نباشم. مدیر برایم گفت که: مردم این جا دوست ندارند دربارهی عقایدشان حرفی بزنند. این­ها ما را از خود نمی‏دانند. آنها اعتقاد دارند که:

هرکه را اسرار حق آموختـنـد        مهر کردند و دهانش دوختنـد

من 30 سال است که در اینجا زندگی می‏کنم. بسیاری از بچه‏هایی­که در مدرسه درس می‏خوانند، پدرانشان هم شاگرد من بوده‏اند. مادرها و مادر بزرگشان هم همینطور. با این همه هنوز کتاب آنها را که شنیدهام سرانجام ندیده‏ام، نمیدانم در جمعخانه چـه می‏گویند؟ فقط می‏دانم که نماز نمی‏خوانند، اما در زمستان 3 روز، روزه می‏گیرند. حالا چه شده که تو، نرسیده و هنوز عرقت خشک نشده می‏خواهی از ته و توی دین و مذهب این‌ها سر در بیاری؟

من در برابر حرف‏های مدیر حرفی نداشتم بزنم؛ از طرفی می‏دانستم که حرفهای مدیر از سر دلسوزی است. اما دلم می‏خواست بدانم این بچه‏هایی که من معلمشان هستم با چه اندیشه‎ای رشد می‏کنند، با چه باوری پا به زندگی می‏گذارند؟ این حق طبیعی من بود. من نمی‏خواستم پس از اینکه روستا را ترک کردم با دست خالی  به شهر یا روستایی دیگر بروم. این بود که ناامید نشدم و باور داشتم که عاقبت جوینده، یابنده بود. تا اینکه در یکی از شبهای مهتابی خرداد ماه 39، یکی از پیران طایفهی «لطفی»، مدیر را به خانه­باغش که در پشت قهوه‏خانه‏اش بود به مهمانی خواند. دکتر محمد مقدسی هم که دلش پیش مولانا بود، مهمان بود. در آن جلسهی خودمانی، لطفی قهوه‏چی که میزبان ما بود، شعری عرفانی را با صدای رسا خواند. وقتی شعر را به پایان رساند، در ذهـن من جـرقهای زد و فـکر کـردم نتیجه‏گیری شـعر مـی‏توانـد پژوهش مرا دربارهی اهل حق، جهت دهد. و چنین هم شد. بنابراین ضرورت دیدم شبی را کـه مهمـان لطفی بودیم، همانگونه که بود، توصیف کنم تا نشان دهم چگونه سخنان آن پیر به من آموخت که: پژوهش دربارهی طایفهی یارسان یا اهل حق راکه به غلط در میان مردم به  علی‌اللهی شناخته شدهاند، آغاز کنم.

       سعید وزیری

نمودار تغییر قیمت
طراحی سایتطراحی سایتسایت سازسایت سازفروشگاه سازفروشگاه ساز