خبرنامه سایت

جهت اطلاع از آخرین محصولات و تخفیفات سایت کلیک کنید

menuordersearch
oumghandisheh.ir

هنگامی که باران پیانو می نوازد , روزبه معین

مشاهده سبد خرید

تومان
linkedininstagraminstagramaparatlenzorpinterestcloob
اندیشه خود را ماندگار کنید 02188102775
heder
پیشنهاد ما
هنگامی که باران پیانو می نوازد
مدل کالا
روزبه معین
تصاویر بیشتر
هنگامی که باران پیانو می نوازد
(0)
(0)
روزبه معین
وضعیت کالا : موجود
تعداد عدد
قیمت کالا
5,500 تومان
عمق اندیشه ، انتشارات نظری ، روزبه معین ، روزبه معینی ، روزبه معینی بازیگر ، روزبه معین پاییز ، روزبه معینى ، روزبه معینی نویسنده ، روزبه معین شعر ، کتاب هنگامی که باران پیانو می نوازد ، کتاب هنگامي که باران پيانو مي نوازد ، کتاب هنگامی که باران پیانو می نوازد روزبه معین ، خرید کتاب هنگامی که باران پیانو می نوازد ، دانلود کتاب هنگامی که باران پیانو می نوازد ، متن کتاب هنگامی که باران پیانو مینوازد ، دانلود کتاب هنگامی که باران پیانو مینوازد روزبه معین ، نمایشنامه ، نمایشنامه ، نمایشنامه کوتاه ، نمایشنامه خوانی ، نمایشنامه های معروف ، نمایشنامه تئاتر ، هنگامی که باران پیانو می نوازد Pdf ، هنگامي که باران پيانو مي نوازد ، نمایشنامه هنگامی که باران پیانو می نوازد ، رمان هنگامی که باران پیانو می نوازد ، دانلود هنگامی که باران پیانو مینوازد ، 9786002892300 ، نمایشنامه فارسی ، دانلود نمایشنامه فارسی ، مینیمال های عاشقانه ، قصه های مینی مال ، داستان های کوتاه مینیمال ، دانلود کتاب داستان های مینیمال ،
شناسنامه
سرشناسهروزبه معین
عنوانهنگامی که باران پیانو می نوازد
مشخصات نشرتهران - انتشارات نظری - 1393
مشخصات ظاهری 96 صفحه
شابک 9786002892300
موضوعنمایشنامه فارسی - قرن 14
رده بندی دیویی62/2فا8
شماره کتابشناسی ملی 3644012
معرفی کوتاه

کتاب حاضر، نمایشنامه‌ای فارسی است که با زبانی ساده و روان و بیان جزئیات لازم نگاشته شده است. داستان با پرداخت مناسب شخصیت‌ها و توصیف عمیق‌ترین احساسات و افکار آن‌ها و همچنین با بیان دقیق جزئیات صحنه‌ها، نگاشته شده و خواننده را با خود همراه می‌کند

بخشی از مطالب

[مهتاب قوطی قرصی را از کشو میز برمی‌دارد، چند لحظه به آن خیره می‌شود، سپس یک دانه قرص می‌خورد، بار دیگر تلفن را برمی‌دارد و شماره می‌گیرد]

سپهر:            متوجه حرفهام نشدی؟

مهتاب:           فقط یک چیز ازت میخوام! به حرمت تمام روزهایی که با هم داشتیم، میخوام یک بار دیگه ببینمت، خواهشا!

سپهر:            (مکث)کی؟کجا؟

مهتاب:           فردا، کافه همیشگی، ساعت 5 (سپهر تماس را قطع می‌کند، مهتاب غمگین می‌شود)

 [داخل یک کافه. میزی و دو صندلی در وسط، دو فنجان قهوه روی میز]

[سپهر روی صندلی نشسته است و در آرامش مشغول نوشیدن قهوه، مهتاب سر می‌رسد، با چهره‌ای آشفته، شاخه گلی رز و پلاستیکی در دستان اوست، لباس‌هایش از شدت باران خیس شده است]

مهتاب:           سلام

سپهر:            سلام، بشین (مهتاب می‌نشیند) پس چترت کو؟

مهتاب:           انگار همه چیز را فراموش کردی! چتر احمقانه‌ترین اختراع انسانه، آدم‌ها باید لذت زیر بارون رفتن را بچشن...

سپهر:            حماقت اینه که بی‌چتر بری زیر بارون، خیس شی، لباسات خراب شه، سرما بخوری، هزار جور کوفت دیگه... قهوه سفارش دادم، واسه تو گفتم تلخ باشه چون دوست داری، تلخ مثل حقیقت که تلخه، ولی مزشه (با تمسخر)، (مهتاب شروع می‌کند به نوشیدن) زود هرچی میخوای بگی بگو، من باید برم جایی، قرار دارم.

مهتاب:           چشمات را ببند!

سپهر:            واسه چی؟

مهتاب:           می خوام واست داستان بگم!

سپهر:            همین‌جوری می‌شنوم.

مهتاب:           همیشه تو چشمات یک چیزی بود، یک چیزی مثل راز، مثل داستان، بیشتر وقت‌ها لازم نبود حرفی بزنی، چون چشمات همه چیز را واسم تعریف می‌کرد، ولی حالا چشمات را ببند، می‌خوام واست داستان بگم!

نمودار تغییر قیمت
شرکت سازنده